تبليغاتX
جامانده از کاروان عشق
توی محوطه خوابگاه نشسته ام و با خودم فکر میکنم .
عده ای دانشجویان در حال صحبت هستند ، میشنوم ولی گوش نمیکنم ، ناخودآگاه عبارت عمره دانشجوئی به گوشم میرسد .

جریان را میپرسم :

میگویند :
قرعه کشی عمره دانشجویان تربیت معلم استان خوزستان ، امشب برگزار خواهد شد و قرعه کشی دانشگاه چمران به دانشجویان تربیت معلم ربطی نداشته .

من :
قرعه کشی کی هست ، کجا هست ؟
جواب : نمیدانیم .


دوباره جریان را میپرسم و باز همین جواب را میشونم .
بدون معطلی به حسین زنگ میزنم و جریان را تعریف میکنم .

شتابان به خوابگاه میروم ، بچه ها میگویند : پس هنوز شانس انتخاب شدندت هست و این یعنی شانس شام دادن تو به بچه های خوابگاه هنوز از بین نرفته .

فردا از امور فرهنگی میپرسم ، خبری ندارد .

فردا ظهر توی سلف از همان دانشجویان میپرسم که جریان چه شد ؟
گفتند قرعه کشی تمام شد و بچه های زبان انتخاب شدند .

بار دیگر در حالتی نامعلوم فرمیروم .

خدایا ، حکمتی دارد ؟
خدایا ، لیاقت ندارم ؟
خدایا ، .............. ؟


و همچنان من هستم و هر صبح و سوره نباء
+ نوشته شده توسط عبدالحمید پهلوزاده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 و ساعت 21:40 |
یک دختر و یک پسر برای در آوردن اسامی به بالای سن میروند .

ابتدا دختر ها ، با در آمدن اسم هر دانشجو ، بخشی از سالن هیجان زده میشود .
ابتدا ده نفر دخترها و ده نفر پسر ها .

خبری نشد و هم همچنان امیدوارم به دیدار حضرتش
بیست نفر دیگر از دخترها خوانده میشود و مجموعه آمار به سی نفر میرسد .

ده نفر دیگر هم از پسر ها خوانده میشود و باز هم خبری نشد .

حسین پیام میدهد : چه خبر ؟
من : تا بیست نفر از سی نفر که خبری از من نیست .
حسین : منتظر بمان .

دوباره اسم ها خوانده میشود ، پسر ها به بیست و پنج میرسد و دخترها به پنجاه و بالاخره به شصت میرسد .

پنج نفر از پسر ها مانده و ده نفر از دخترها :

قرار شد ابتدا لیست پسر ها تکمیل شود :
نفر اول
نفر دوم
نفر سوم
نفر چهارم و بالاخره نفر سی ام و خبری از عبدالحمید پهلوزاده نشد که نشد .

برای ذخیره میمانم و همچنان به یاد شب قدر هستم .

پنج ذخیره اول را میخوانند و باز هم خبری نشد و بخشی از ذخیره های دخترها را میخوانند و نوبت به چهار ذخیره از نه ذخیره پسر ها میرسد .

ذخیره اول

ذخیره دوم

ذخیره سوم

ذخیره چهارم

و تمام .
همچنان بهت زده هستم و شب قدر را با خودم مرور میکنم.

با حالتی دوگانه سالن را ترک میکنم .
به حسین خبر میدهم ، حسین هم جوابی نداد .

به کلاس برمیگردم . بچه ها با ایما و اشاره میپرسند که چی شد و من جوابی جز نه ندارم .

بعد از کلاس ها به خوابگاه برمیگردم .
اذان مغرب میشود و من روی تختم دراز کشیده ام .
اذان تمام میشود و من نتوانسته ام با خودم کنار بیام ..


با نیم ساعتی تاخیر نمازم را میخوانم . ولی .......
+ نوشته شده توسط عبدالحمید پهلوزاده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 و ساعت 16:32 |
از مسئول امور فرهنگی سوال میکنم : قرعه کشی چه روزی است ؟
خبر ندارد ؟
مهلت ثبت نام تمدید میشود .

جمعه است . عصر جمعه ، نزدیک غروب ، حسین تماس میگیرد و خبر از قرعه کشی فردا میدهد .

پیگیر ماجرا میشوم ، شنبه ساعت یک ، سالن آمفی تئاتر دانشکده مهندسی دانشگاه چمران ، قرعه کشی عمره دانشجوئی .

کلاس ریاضی عمومی است و استاد گرم تدریس .

وقت اذان فرا میرسد ، با اجازه استاد کلاس را ترک میکنم .
نمازم را میخوانم و راهی دانشگاه میشوم .

پرس پرسان به دانشکده مهندسی میرسم .
وارد سالن آمفی تئاتر میشوم .

سالن پر از دانشجویان مشتاق است .
عده ای همچنان شوخ طبع دوستانشان را حاجی صدا میکنند .

مسئولین می آیند .
گزارشی از تعداد ثبت نام و افراد اعزامی داده میشود .

1100 نفر ثبت نام کرده اند ، 100 نفر امسال اعزام میشوند .

از این 100 نفر ، هفتاد نفر دختر و 30 نفر پسر هستند .
ذره ای نگرانی به دل راه نمیدهم و به یاد شب قدر هستم .
مراسم قرعه کشی بالاخره شروع میشود .
.
.
.
.............................
+ نوشته شده توسط عبدالحمید پهلوزاده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 و ساعت 13:21 |
توی خوابگاه هستم ، مشغول صحبت با هم اتاقیهای همکار هستم .
تلفن همراهم زنگ میخورد .
حسین است . حسینی که منو عاشق کشده و از دیدنیهای دنیوی اش برایمان مینویسد .

بعد از سلام و احوالپرسهای معمول ،
حسین : ثبت نام کردی ؟
من : چیو ثبت نام کردم ؟

حسین : پس معلوم میشه خیلی هم دلت نمیخواهد بری ؟
من : کجا بروم ؟

حسین : نمیخواهی حاجی بشی ....
من : چرا که دلم نمیخواهد ، مگه شروع شده ؟

حسین : آره ، باید از طریق سایت ثبت نام کنی و ...
من : فردا اقدام میکنم.

فردا بعد از کلاس میروم کافینت و به سایت لبیک میروم ، مشخصات را همه وارد میکنم ، به شماره دانشجوئی میرسد ، ندارم
هنوز کارت دانشجوئی صادر نکرده اند .

فردا میروم و از مسئول آموزش با چند تا خواهش و اصرار که پرونده ام را تکمیل خواهم کرد ، شماره دانشجوئی را میگیرم .

ثبت نام میکنم ، پرینت میگیرم.

آخرین روز ممهلت تحویل مدارک هست ، کپی کارت دانشجوئی نیز برای ثبت نام باید ارائه کنم ولی ندارم .

مسئول آموزش : پرونده ات ناقصه ، خبری از کارت نیست .
معاون آموزشی : میخواهی ارزشها ( تکمیل نکردن پرونده ) را زیر پا بگذاری و بروی مکه ؟
رئیس نیز توی مجموعه نیست .
از من خواهش و از آنها انکار .

من به معاون آموزشی : تعهد میدهم هفته آینده مدارک را کامل تحویل بدهم ،
معاون : برو با مسئول آموزش صحبت کن .
مسئول آموزش : میخواهی بری مکه ؟
من : آره ؟
یه تکه کاغذ بده ، بفرما

مینویسد :
مسئول محترم : صدور کارت دانشجوئی ..... بلامانع است .
من و بقیه مراحل .

از پل ثبت نام به سلامت میگذرم .
+ نوشته شده توسط عبدالحمید پهلوزاده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 و ساعت 10:34 |
رمضان روز از پس روز میگذرد و به انتهایی حویش نزدیک میشود و ما نیز به تنهایی خویش نزدیکتر .
رمضان همیشه حسی دیگر دارد .
همچنان من هستم و خواندن سوره نباء و مفاهیم زیبایش .
من هستم و امید برآورده شدن آرزوهایم .
من هستم و آرزوی آرزوی عزیزم .
من هستم و یک عالمه حرف نگفته که فقط اوست که باید بشنود ، در واقع یعنی :
محرم این هوش جز بی هوش نیست .

منتظر هستم ، وبلاگ دانشجویان عمره سالهای گذشته را میخوانم .

من هستم و امید دیدار عزیزترینم . من هستم و دیدارش .
من که او را در شب قدر حس کرده بودم ، خواستم بروم و عظمت خانه اش را ببینم ، بروم و به رسول اعظمش (ص) سلام کنم ، بروم بقیع و بگویم بغضهایم را .

باز هم میخوانم :

عم یتسائلون ، عن النباء العظیم ......

+ نوشته شده توسط عبدالحمید پهلوزاده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 و ساعت 20:55 |
شب قدر فرا میرسد .
بیست و یکم رمضان و من و یه عالمه خواسته ی مختلف و دست یافتنی و ...
وضو میگیرم ، آماده رفتن میشوم ، مینی بوس با جمعی از دانشجویان جرکت میکند به سمت مصلای اهواز .
پیاده میشویم ، دعای جوشن کبیر خرید میکنم و با حس و حالی خاص وارد میشوم .

دعا افتتاح میخوانند .

نوبت به دعای جوشن کبیر میرسد . من هستم و یک عالمه تنهایی .
من هستم و یه عالمه دعا و نیایش
من هستم و یه عالمه آدم های محتاج و محتاج
با خودم کلنجار میروم که کدام خواسته را در این شب از خدا بخواهم .
ظهور امام زمان ، سلامتی ، عاقبت به خیری ، مکه ، شرایط مناسب زندگی و مسائل مادی ...... ؟
بالاخره برخی مهم تر شمرده میشوند و به یک تصمیم میرسم .

سفر مکه را از خدا میخواهم در کنار بخشش گناهان .
دعا شروع میشود ، من هستم و عالمی بار سنگینی گناه ، من هستم و یادآوری لحظات گناهکاری ، من هستم و تفکرات منفی ، من هستم  و یه خدای بخشنده ، من هستم و یه خدای مهربان ، من هستم یه خدایی که تنها پناهم هست .

خدا را به خاطر داده هایش شکر میکنم ، خدا را به خاطر قرار دادنم در شرایط شب قدر قدر میدانم .

حاج صادق آهنگران و جمعی دیگر با حال و حسی خاص مراسم را اجرا میکنند ، به جرئت میتوان گفت یکی از معدود مراسم هایی هست که خیلی حال میکنم .

قرآن ها بر بالای سر میروند و دست ها از قرآن ها بالاتر و خواسته ها از دست ها بالاتر و این در حالی است که گناهان سالها پیش بالا رفته اند .
خواسته هایم را میگویم .
1 ) بخشش گناهان
2 ) سفر حج
3 ) ........
4 ) .......
 تمام .
مراسم به پایان میرسد .
من هستم و عالمی تغییر شرایط روحی .
با اتوبوس بخشی از راه را برمیگردم ، چند صد متری را باید پیاده بروم تا به خوابگاه برسم .
من هستم و عالمی از تنهایی شب که در لفافی از پشتیبانی خدا قایم شده است .

احساس سبکی میکنم ، احساس میکنم تازه متولد شده ام ، احساس میکنم اولین خواسته ام برآورده شده است ،  احساس میکنم کارنامه ام پاک شده .

سگ ها پارس میکنند و من جاده کوت عبدالله را با عالمی از فکر میگذرانم و حراسی از بار سنگینی گناهان پیشینم ندارم . دقیقا لطف خدا را حس کردم و دیدم .

به خوابگاه میرسم ، سحری میخوریم و نماز و برای سومین بار میخوانم :
عم یتسائلون .......

و این یعنی خدایا برای برآورده شدن خواسته دومم عزمی جزم دارم .

+ نوشته شده توسط عبدالحمید پهلوزاده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 و ساعت 20:28 |